محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

17

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

شعر كند از خست او همى پنهان * همچو ميمون نخود در آكپ خويش اسپرسپ - [ بكسر همزه و فتح باى فارسى وراء ] ميدان باشد . و اسفرسپ نيز گويند . مع التاء آگفت - [ بمد الف و كسر كاف فارسى ] رنج و بلا باشد و [ بفتح كاف ] نيز به نظر رسيده . استاد معزى فى البديهه در افتادن سلطان سنجر از اسپ در حالت گوى بازى گويد : « 1 » رباعى شاها ادبى كن فلك بد خو را * كا گفت رسانيد رخ نيكو را گر گوى گنه كرد بچوگان بزنش « 2 » * ور اسب خطا كرد به من بخش او را . سلطان چون اسب را بمعزى داد ، معزى اين رباعى گفت و خواند : رباعى رفتم بر اسب تا بجرمش بكشم * گفتا كه ز من بشنو اين عذر خوشم من گاو « 3 » زمينم كه جهان بر دارم * يا چرخ « 4 » چهارمم كه خورشيد كشم و از اين « 5 » بيت امير مختارى [ بفتح گاف ] ظاهر مىشود : شعر بر گرفت از ره بهشت آگفت * در پيغمبرى ببست و برفت اينت - « 6 » [ بكسر همزه و سكون نون ] يعنى اين ترا . مثالش شيخ عطار فرمايد : شعر درها بفنا گشاده‌اند اينت عجب * بر هيچ قرار داده‌اند اينت عجب اين طرفه كه مانه‌ايم و پندار وجود * در ديدهء ما نهاده‌اند اينت عجب در اصل اينت بوده [ بفتح نون ] كه بواسطهء موز و نيت نونرا ساكن كرده‌اند . و در يكى از نسخ بمعنى زهى به نظر رسيده كه كلمهء تحسين است اما غالبا « 21 » كه اعتمادى اين قول [ را ] نتوان كرد . الچخت - [ بلام و جيم به وزن بدبخت « 7 » ] طمع باشد . مثالش شمس فخرى گويد : شعر يگانه شيخ ابو اسحق شاهى * كه انس و جان به دو دارند الچخت الفخت - [ به وزن الچخت مرقوم ] فعل ماضى از اندوختن « 22 » باشد مطلقا . مثالش هم او « 23 » گويد : شعر بجز وى كيست كاندر پادشاهى * بعدل و داد نام نيك الفخت است - [ به وزن سست ] سرين باشد . مثالش هم « 8 » او فرمايد « 23 » : شعر از پى افتخار و حشمت خويش * شير را داغ او بود براست و در نسخهء ميرزا « 9 » بمعنى تفسير زند است و اين بت از شهنامه « 10 » آورده : شعر شهنشاه ايران سر و تن بشست * بمعبد خراميد با زند و است كذا فى معيار الجمالى « 11 » حقيقت اين لغت بعنوانيست كه در ابستا گذشت * اما در سامى فى الاسامى بمعنى اول « 24 » به عربى آورده [ بكسر همزه ] « 5 » و [ بكسر همزه ] بمعنى استادن و توقف باشد . مثالش مولوى معنوى گويد :

--> ( 1 ) « ن » : معزى فرمايد فى البديهه در . ( 2 ) « الف 2 » : غلط رفت بچوگانش زن . ( 3 ) « ن » در بالاى سطر افزوده : نه گاو ، و در « ط » اصلاح شده به اين صورت . ( 4 ) « ن » بالاى سطر افزوده نه چرخ ، و در « ط » اصلاح شده به اين صورت . ( 5 ) از اين پس تا پايان مطلب از « س » است . ( 6 ) اين لغت از « س » است . ( 7 ) « الف 2 » : به وزن بدبخت با جيم فارسى . ( 8 ) در « س » كلمه نيست ، ( 9 ) « الف 2 » : ميرزا ابراهيم ، ( 10 ) « الف 2 » : از شهنامه شاهد است . ( 11 ) « ن » كذا فى المؤيد و دنبالهء عبارت را تا علامت ستاره ندارد . ( 21 ) « غالبا » را سرورى همه جا بمعنى ظاهرا به كار برده است . ( 22 ) ظاهرا : فعل ماضى از الفختن بمعنى اندوختن . ( 23 ) يعنى شمس فخرى . ( 24 ) يعنى بمعنى سرين .